عوامسالاری
پنجشنبه, 02/08/1390 - 08:46
عوامسالاری و چگونگی مقابله با آن (۱)
مهرداد. ف. صمدزاده
مهرداد ف. صمدزاده − در تلاطم انقلابی واپسین روزهای رژیم شاه، امانوئل لی روی لدوری، از بزرگان مکتب تاریخ "آنالز" کتابی را به نام "کارناوال رومیان" انتشار داد که موضوع آن همنهشت شدن ارتجاع و روح انقلابی در فرانسه سال ۱۵۸۰ است.
در پیشگفتار این کتاب، لدوری برای روشنتر شدن مسئله، از جنبش میلیونی مردم ایران مثال آورده و می گوید: "شاید، در پرتو همین رخدادهای اخیر [ایران]، بهتر بتوان دریافت که چگونه چهار قرن پیش، در فرانسه ۱۵۸۰، ارتجاع کاتولیسم و روح انقلابی زوج غریبی را تشکیل دادند."[۱]
برداشت لدوری از تحولات ایران درست بود. انقلاب اسلامی ایران آمیزهای بود از دو تفکر متضاد که هم به گذشته و هم به حال نظر داشت. و همین ماهیت دوگانه بود که این انقلاب را به یکی از بغرنجترین پدیدههای سیاسی و تاریخی قرن اخیرمبدل ساخت، تا آنجا که شمار زیادی از روشنفکران و تحلیلگران سیاسی در ارزیابی از آن دچار سردرگمی شدند. آنان با برجسته نمودن یک وجه مفرد از خیزش انقلابی مردم به نتایجی رسیدند غیر از آنچه معرف این انقلاب بود. برخی، با تفکیک رهبری انقلاب ازبدنه آن و نگرش یکجانبه به مواضع واپسگرایانه روحانیت پیشتاز، پیروزی انقلاب را غلبه ارتجاع دانسته که با آن می باید، به یاری "خلق قهرمان"، به رزم بر خاست. برخی دیگر، مسرور از قدرت حماسهآفرین توده بهپاخاسته، انقلاب اسلامی را تبینی از کارزار ایدئولوژیک طبقات محروم علیه استثمار و استعمار جهانی با ویژگیهای فرهنگی مختص ایران پنداشتند. آنچه اما از دید بسیاری پنهان قرار گرفت ماهیت عصیانگر عوام به پا خاسته بود که وجه عوام سالار رژیم بر آمده از انقلاب را تعیین کرد.
نوشته حاضر کوششی است در جهت شرح عوام سالاری رژیم حاکم بر ایران و چگونگی مقابله با آن.
این نوشته در دو بخش عرضه میشود:
− بخش نخست را به اختصار از پیشینه تاریخی حضور سیاسی عوام آغاز میکنیم، و سپس به توصیف علل روانی و اجتماعی این حضور پرداخته و ظهور قهر آمیز عوام را در حیات سیاسی ایران پی گیری کنیم. از جمله عللی که در این بخش مورد تاکید قرارداده شده عدم وجود سیاست حزبی و گسست پیوند بین فعالین سیاسی و افشار تحتانی جامعه در دوره پیش از انقلاب است.
− بخش دوم معطوف به بررسی زمینههای فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی گرایش غالب در انقلاب اسلامی است که در گفتمان غربستیز و زن ستیز رهبر انقلاب و عوام انعکاس و در رژیم تئوکراتیک و عوامسالار حاکم بر ایران مادیت یافت. این گرایش و ماهیت دوگانه رژیم رابطه ارگانیک روحانیت و عوام را مددل میسازد که در اشتراک با یکدیگر اساس اجتماعی وسیاسی-عقیدتی نظام موجود را تولید و باز تولید میکنند. از همین روست که رژیم، علی رغم بحرانهای دامنگیر، همچنان پا بر جا باقی مانده و به موجودیت خود ادامه می دهد.
اگر چه تحولات سیاسی چند ساله اخیر ایران حاکی از تفوق عوام سالاران حکومتی بر حاکمین روحانی است، ولی حضور سازمان یافته عوام در صحنه سیاسی و در جهت سرکوب شهروندان معترض کماکان واقعیتی است که نشان از تسلط دولت بر ذهنیت عوام دارد.
در این میان رسالت روشنفکر متعهد و فعال سیاسی چیست، و چگونه میتوان با عوام سالاری به مقابله پرداخت ؟ پاسخ به این سوال موضوع پایانی این نوشته است که به توجه به عدالت اجتماعی فرا میخواند.
انقلاب اسلامی ایران آمیزهای بود از دو تفکر متضاد که هم به گذشته و هم به حال نظر داشت. و همین ماهیت دوگانه بود که این انقلاب را به یکی از بغرنجترین پدیدههای سیاسی و تاریخی قرن اخیرمبدل ساخت، تا آنجا که شمار زیادی از روشنفکران و تحلیلگران سیاسی در ارزیابی از آن دچار سردرگمی شدند.
خودشیفتگی
پالیبیوس، مورخ یونان باستان ( ۲۰۰-۱۱۸ ق.م) در جلد ششم از مجمع التواریخ [۲] خود به حکومتی اشاره میکند که در قیاس با هر نظام جبار دیگر به مراتب بدتر و خطرناکتراست. آکلاکراسی(Ochlocracy) [۳] یا موبوکراسیMobocracy)) [۴]حکومت مد نظر پالیبیوس است که در آن بخشی از طبقه عوام سلطه خود را بر کل جامعه اعمال میکند. وجه مشخصه چنین حکومتی جنبه فراقانونی آن است که از نظر پالیبیوس در تعارض مستقیم با دموکراسی قرار میگیرد، چرا که در نظام بر خاسته از تسلط عوام، این ذهنیت عاصی و سرگردان آنها است که جایگزین قانون میشود، ذهنیتی که در ستیز با عقلانیت و انزجار از روشنگری تجلی مییابد.
پالیبیوس اگر چه با طرح مسئله عوام سالاری اخطار مهمی را به جهانیان اعلام داشت، ولی وظیفه بررسی علل اجتماعی و روانشناختی آن را به آیندگان موکول نمود. بیش از دو هزار سال پس از وی، اریش فروم با الهام از مفهوم "خودشیفتگی"[۵] زیگموند فروید و با بسط و گسترش آن به خودشیفتگیِ گروهی، درک جامعی از انگیزههای روانی و اجتماعی این پدیده ارائه نمود.[۶]
اگر خودشیفتگی فردی نشانگر طبیعت روانپریش فرد ظاهراً بالغی باشد که همچون طفلی در زندان نیازهای خود محبوس گشته و دریافت خود را از جهان با عزم و جزم ناشی از نا امنی به دنیای خارج تحمیل میکند، خودشیفتگی گروهی بیان جمعی این رواننژندی است.
اریش فروم علل این مفهوم ثانوی را در کمبودها، محرومیتها، سر خوردگیها، عقدهها و اساسا احساس حقارت اجتماعی دانسته و نوعی مکانیسم گریز از این ناملایمات را در تلاش جمعی در جهت مردود شمردن دیگران میبیند. این تلاش را میتوان واکنشی به بحران هویت نامید که طبق آن فرد تنها با ضدیت با آنچه او و در او نیست موجودیت خود را دراشتراک با جمیع همسانانش به اثبات میرساند.
از اینرو خودشیفتگی گروهی ابراز وجودی جمع حقیر درپهنه اجتماعی است که با تمایل به خشونت، عاری از هر گونه تبعیض و تشخیص، به ستیز با برگزیدگان سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی بر میخیزد.
فروم نیز همچون پالیبیوس پیامدهای مخرب این گرایش را در بُعد جمعی آن میبیند. ابراز وجود فرد حقیردر برابر از-خود-بهتران چیزی جز تمسخر همگان را به همراه ندارد. حال آنکه پیوست و تشکل طیف وسیعی از این عناصر در بستر اجتماعی با توجه به ماهیت عصیانگر خود دیگر نه تمسخر آمیز که خوف انگیز است، بهویژه اینکه این گونه ابراز موجودیت جمعی اغلب ظهور و یا خلق شخصیت خداگونهای را به همراه دارد، شخصیتی که وحدت بخش توده به پا خاسته و بیان طغیان جمعی آنها است.
نمونه یهودآزاری
رشد و اعتلای نازیسم درآلمان نیمه اول قرن گذشته را میتوان به عبارتی تسلط سیاسی و ایدئولوژیک خودشیفتگان خرد و درشت و حامیان عوام سالاری دانست. چنانکه ویلهلم رایش در روانشناسی تودهای فاشیسم [۷] متذکر میشود، فاشیسم اصولا ایدئولوژی فرد حقیر است که از یکسو متأثر از احساسات انقلابی است، و از سوی دیگر نظر به گذشته دارد. برآیند این دو تمایل متناقض، نسخ ماهیت مازوخیستی مذهب درد و رنج است به آنچه رایش آن را مذهب سادیستی مینامد، مذهبی که دیگر ویژگیهای سنتی خود را از کف داده است.
در اینجاست که ناکامیها، محرومیتها، و سرکوبهای جنسی فردِ منزوی و به حاشیه رانده شده، در خشونتِ لجام گسیخته ظاهر میشوند. دیگر نکتهای را که میتوان از روانشناسی سیاسی رایش برگرفت، نقش حسد اجتماعی درپیدایش جنبشهای توده ای/فاشیستی است، انگیزهای که در وجه فراطبقاتی اش، نژاد، قوم، و یا فرهنگ خاصی را آماج حمله قرار میدهد.
ابراز وجود فرد حقیردر برابر از-خود-بهتران چیزی جز تمسخر همگان را به همراه ندارد. حال آنکه پیوست و تشکل طیف وسیعی از این عناصر در بستر اجتماعی با توجه به ماهیت عصیانگر خود دیگر نه تمسخر آمیز که خوف انگیز است، بهویژه اینکه این گونه ابراز موجودیت جمعی اغلب ظهور و یا خلق شخصیت خداگونهای را به همراه دارد، شخصیتی که وحدت بخش توده به پا خاسته و بیان طغیان جمعی آنها است
هولوکاست بارزترین و شنیعترین نمود جنایی خودشیفتگی نوع آلمانی آن است که یکی از انگیزههای آن، به گفته هانا آرنت، در حسد اجتماعی بود. این تنها مال اندوزان و شخصیتهای برجسته یهود نبودند که حسد و خشم عموم را بر انگیخته بودند؛ بیچارگان آنها نیز در معرض مرگ و نابودی قرار گرفتند.[۸] پیشینههای تاریخی این گونه قساوات اعمال شده نسبت به یهودیان با همین انگیزه بیشمارند. سوزاندن جمعی یهودیان در مناطق تحت فرمانروایی امپراتوری رم مقدس (آلمان فعلی ) در زمان شیوع عالمگیر بیماری طاعون بین سالهای ۱۳۴۸-۱۳۵۱ میلادی یکی از نمونههای قساوت در مورد یهودیان است. عاملان آن، واخوردگان خود انگیختهای بودند که دریک حرکت فراقانونی ودر سکوت کامل یا تایید ضمنی مقامات کلیسا و حکومتی چنین جنایاتی را مرتکب شدند. در اینجا نیز حسد اجتماعی انگیزهای بود که با اختفای خود در یک سوء ظن خرافی، تهاجم گسترده علیه یهودیان را، از فقیر تا غنی، به بار آورد. از دید مهاجمین، یهودیان ناقلان اصلی طاعون بودند که با آلوده کردن چاههای آب این بیماری کشنده را به همه جا سرایت میدادند.[۹]
آزار دگراندیشان در ایران
اگر آلمان نازی قتلگاه یهویان سامی نژاد بود، ایران اسلامی پس از انقلاب ورطهای شد برای نابودی ایرانیان سکولار. آنان نیز چون قربانیان نسل کشی، با ترجیح مقابله بر مسامحه، مشمول قتل عام، شکنجه، تجاوز، زندان، و خود تبعیدی شدند.
ارتکاب چنین جنایاتی از سوی رژیم بر آمده از انقلاب را، که با اتهاماتی چون مفسد فی الارض و محاربه با خدا صورت گرفتند، بی تردید میباید در ارتباط با ماهیت تئوکراتیک آن دید. نامه سرگشاده مصطفی رحیمی خطاب به آیت الله خمینی دردیماه ۱۳۵۷ وابراز نگرانی وی از مداخله دین درسیاست پیش بینی آگاهانهای بود از عواقب چنین حکومتی که در شعار خیابانی "آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی" رسمیت مییافت. و چنین نیز شد، چنانکه پیروزی انقلاب آغاز پروسهای بود برای تصفیه همه شخصیتها و نیروهای سکولار و دگر اندیش.
حذف سیاسی و فیزیکی نیروهای سکولار از صحنه سیاسی همراه با کشتارهای قومی/مذهبی، پروژه دهه اول انقلاب بود، پروژهای که حکمِ اساس تثبیت و استحکام دولت تئوکراتیک را داشت. کنارگذاری آیتالله منتظری از حاکمیت و به انزوا کشانیدن وی و دیگر روحانیون منتقد، بخش تکمیلی این پروژه بود.
فقیهسالاری و عوامسالاری
اما ابعاد فرا قانونی و جنایی این موج از ترور و سر کوب را نمیتوان تنها با توسل به جنبه فقیه سالار ماهیت رژیم توضیح داد.
تداوم و گسترش دامنه سرکوب در دو دهه بعد به بازماندگان سکولار و حامیان دگراندیش رژیم از قتلهای زنجیرهای تا کشتار دانشجویان در کوی دانشگاه تهران، و سپس اتخاذ سیاستهای تهاجمی درجهت خلع کارگزاران و اصلاحطلبان حکومتی از قدرت و سر انجام سرکوب سیستماتیک آنها که اینک به موسویها و کروبی ها، نیز تعمیم داده شده، نشانگر جنبه دیگر ماهیت رژیم اسلامی است. عوام سالاری، این جنبه دیگر ماهیتِ رژیم است که سیر صعودی آن را میتوان در حکومت اراذل و اوباش از خیابان تا مجلس شورای اسلامی دنبال کرد.
استثمار، استعمار، و اصولا نفوذ فرهنگ و تمدن غرب در ایران همواره مستمسکی بوده برای رشد و قدرت گیری جناحهای راست مذهبی. این امر بدون یاری و مساعدت بازاریان محافظهکار ومشارکت اراذل واوباش در صحنه سیاسی امکان پذیر نبوده است.
لومپنیسم
رابطه تنگاتنگ بازار با روحانیت و نقش چنین رابطهای در پیدایش جنبشهای مذهبی، مبحثی است که بسیاری از مورخین و نظریه پردازان به آن پرداختهاند که در اینجا نیاز به تأکید بر اهمیت آن نیست. ولی آنچه کمتر به آن توجه شده و علت آن را شاید بتوان در تقدیس استالینیستی از مفهوم "خلق" جستجو کرد، نقش مؤثر لومپنیسم در پیشبرد این گونه جنبشها است. آقا نجفی اصفهانی، شیخ فضل الله مشروعهخواه، آیت اله سید ابولقاسم کاشانی و نواب صفوی همه و همه برای سرکوب زندیقان و منتقدان و بدعتگذاران دینی از قمهکشان و گردنگشان شهر کمک و یاری میجستند. آنچه این دو گروه را به یکدیگر پیوند میداد، ترس مشترک آنها از دگرگونی جامعه و پیآمدهای ناشی از آن بود که موجودیت هر دورا تهدید میکرد.
ظهور سازمان فداییان اسلام به سرکردگی نواب صفوی (مجتبی میرلوحی) درسالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ اولین نمونه سازمان یافته جنبش خودشیفتگان حقیر در ایران بود که به مدت یک دهه سایه رعب و وحشت بر جامعه افکند.
اگر مدرنیسم درهر دوشکل بومی و با واسطه غربی اش پایههای قدرت فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی روحانیت را متزلزل میساخت، این امر همچنین حقارت اجتماعی اقشار تحتانی و سنتی جامعه راهر چه بیشتر نمایان میساخت. چاره آن بود تا در یک اتحاد مقدس برای حفط وضع موجود به ضدیت با روشنگری و دیگر مظاهر فرهنگ و تمدن مدرن به پا خاست. در این راه استفاده ابزاری از گفتمان و تکنیک مدرن برای مقابله باروح مدرنیسم از واجبات بود.
نمونه نواب صفوی و فداییان اسلام
ظهور سازمان فداییان اسلام به سرکردگی نواب صفوی (مجتبی میرلوحی) درسالهای پس از شهریور ۱۳۲۰ اولین نمونه سازمان یافته جنبش خودشیفتگان حقیر در ایران بود که به مدت یک دهه سایه رعب و وحشت بر جامعه افکند.
نواب صفوی مظهر خودشیفتگی بود و توانست در یک هنرنمایی تاریخی این خصلت را تا سطح جمعیاش ارتقا دهد و به آن ابعادی سیاسی و ایدئولوژیک بخشد. او در آغاز، جوانی بود سرگردان که در جامعه آن زمان جایی برای خود نمییافت. او درعین حال جوانی بود مستعد و بلندپرواز، و همین ویژگیها او را به سوی ماجراجویی سیاسی سوق میداد. او میخواست قهرمان باشد تا یک شخص بی نام و نشان. روی آوردن نواب صفوی به طلبگی قدم اول در جهت تحقق بخشیدن به امیالش بود. اما از طلبگی تا مرجعیت راهی بود بس دراز. او راه کوتاه تلفیق ایمان با عمل سیاسی را پیشه کرد و با گام برداشتن در این راه معرف اسلام سیاسی درایران گردید.
نواب صفوی با کمر بستن به قتل احمد کسروی و سوءقصد به جان این چهره روشنگر و ملی ایران، جایگاه ویژهای در میان برخی روحانیون بلندمرتبه شیعه برای خود دست و پا کرد.۱۰] او اینک در چشم عدهای قهرمان و نمونهایدهآل جوان مسلمان محسوب میشد و از حمایت جریان ستیزهجو در میان روحانیون بر خورداربود. حالا دیگر خود را هم طراز روحانیون بلندمرتبه میدید، و از این موضع میتوانست برداشت شخصی خود را از الهیات دینی به آنها دیکته کند.
اسلام نواب صفوی پیوند روحانیت محافظهکار با عناصر رانده شده از اجتماع را، یا به دیگر سخن، الهیات با خشونت را، هر چه بیشتر مستحکم میکرد. این نکته در ترکیب اجتماعی اعضا و کادر سازمانی فداییان اسلام کاملا نمودار بود. در میان آنها هم لاتها و گردنکشان حضور داشتند و هم مؤمنین خرد و ریز. نواب و یارانش خود سمبل چنین پیوندی بودند. درد مشترک همه آنها عقده خودکمبینی بود که برای رفع آن نقاب خودبرتربینی به چهره زده و با شیوه قهرآمیز و انتقامجویانه ابراز وجود میکردند. آنان برای رسیدن به اقتدار جمعی میبایست دیگرانی را که عاملان تحول و دگرگونی اجتماعی بودند، چه وابستگان قدرتهای استعماری و چه سکولارهای ملیگرا، نابود کنند. [۱۱]
سلسله ترورهای سیاسی سازمان فداییان اسلام که با قتل احمد کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ آغاز و با سوءقصد به جان حسین علا، وزیر در بار وقت محمد رضا شاه در ۲۵ آبان ۱۳۳۴ پایان یافت، نشان از بغض و کین این سازمان نسبت به برگزیدگان سکولار دارد.
نواب و یارانش در عین حال کوشیدند جهانبینی واپسگرایانه خود را که قبل از هر چیز در ضدیت با روشنگری نمایان بود، با گفتمان انقلابی و ضد استعماری عصر معاصر تلفیق و توجیه کنند.[۱۲]تلاش پیگیر، ولی بیهوده فداییان اسلام و روحانیت برای جلوه دادن احمد کسروی بهعنوان عامل نفوذی فرهنگ استعماری حاکی از این حقیقت است. لزوم چنین گفتمانی درتوجیه تروریسم خود مبین نحوه تفکر ومنطق این سازمان است که هدفی جز تحمیل هویت خودشیفتگان مسلمان به هویت ملی ایران درپیش نداشت.
روح مدرنیسم
اما اگر اسلام سیاسی در این مرحله از تاریخ ایران قابلیت جذب توده وسیعی از مردم را نداشت و راه شکست پیمود، علل آن را میباید در جو سیاسی حاکم بر جامعه و نگرش عمومی آن زمان جستجو کرد. قطع نظراز انتقادات وارده به حزب توده، حضور فعال اعضای این حزب در نهادها و سازمانهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و مهمتر از همه اتحادیهها و سندیکاهای کارگری توازن قوا را به طرزچشمگیری به نفع نیروهای سکولار بر قرار کرده بود. طیف وسیعی از قشرهای تحتانی جامعه که بنا بر زمینه فرهنگی و اجتماعی وهمچنین ماهیت شغلیشان با سنت و مذهب در آمیزش بودند، با ابتکار کادرهای محلی حزب از تأثیرات ایدئولوژیک فداییان اسلام مصون ماندند. در میان آنها میتوان به شاگرد قهوهچیها و دلاکان تهران اشاره کرد که در میان آنان نیز عدهای از اعضا یا هواداران حزب توده بودند. تأکید بر بسیج تودهای حول و حوش خواستههای صنفی قشرهای مذکور و عدم درگیری با اعتقادات مذهبیشان از سوی رهبری حزب، نقش مؤثری در جذب آنها داشت.
مشارکت گسترده اقشار و طبقات اجتماعی در نهادها و سازمانهای سکولار در این دوره را که با عصر مشروطیت آغاز شده بود میتوان به عبارتی باز تابی از ذهنیت فلسفی رایج دانست. طرفداران ایرانی مارتین هایگر وهانری کُوربن هنوز خود را بازنیافته بودند، و مردم نیز علیرغم مضایقات تحمیل شده وتجارب تلخ حاصله از نظام رضاشاهی هنوز به نیروهایی چون جبهه ملی و حزب توده چشم امید دوخته بودند. میدان بهارستان محل عمده تجمع آنها برای پیشبرد خواسته هایشان بود، و مساجد مکانی برای راز و نیاز با خدایشان. شاید تنها عده قلیلی از مردم در انتظار یک منجی اسبسوار و مجهز به شمشیر زمردنگار بودند. کوتاه سخن، در این مقطع از تاریح روح مدرنیسم هنوز در صحنه فرهنگی، اجتماعی، وسیاسی ایران یکه تازبود.
نقد فلسفی مدرنیسم و ظهورمجدد اسلام سیاسی با قدرت هر چه تمامتر چشم براه فصلی دیگر از تاریخ ایران بود که در واپسین سالهای حکومت شاه آغاز شد. پیشگفتار این فصل را متفکرین اسلامی پیرو مارتین هایدگر و هانری کُربن با طرح مفهوم معنویت شرقی فلم زدند. انگاره فلسفی هایدگر با تأکید برالگوی پیشا مدرن برای آغازی نو، وسنتآلمانی کُربن به الهام از ناسیونالیسم فولکلوریک قرن نوزدهم، هویتاندیشان ایرانی را چون سید احمد فردید و سید حسین نصر بر آن داشت تا آنها نیز هویت ملی گمشدۀشان را در گذشته اسلامی جستوجو کنند. دراین خودیابی فرهنگی آنان این توفیق را یافتند تا خودشیفتگی جمعیشان را که باز تاب نوعی حقارت روشنفکری در برابر متفکرین غرب بود، تاسطح فلسفی آن ارتقاع دهند.
نمونه فردید
تسلط مکتب مدرنیسم بر فرهنگ، هنر، و علوم و فلسفه، و به حاشیه رانده شدن دیگر مکاتب فکری از دیر باز چنین احساسی را در میان بسیاری از روشنفکران مشرق زمین ایجاد کرده بود. پاسخها به اقتضای شرایط زمانی و مکانی متفاوت بودند. برخی چون متفکرین مصلح هند متأثر از عقلانیت عصر مدرن شیوه دفاع فرهنگی را بر گزیدند. آنان با تاکید بر وجود چنین عقلانیتی در گذشته تاریخی خود که میتوان آن را به گونهای تفسیر تطبیقی جهان شرق با غرب نامید، سعی بر خارج کردن تفکر مدرنیسم از حوزه انحصار غرب نمودند. برخی دیگر اما راه ازمیان برداشتن این انحصار را در تخطئه کامل تفکر و فلسفه مدرن دیدند. گرایش غالب بر محفل هویت اندیشان ایرانی چنین پاسخی بود که قبل از هر چیز نمایانگر خودشیفتگی روشنفکرانه آنان بود. فردید نمونه بارز این خودشیفتگی بود که نوع فردی آن در خودمحوربینی، و نوع جمعی اش در رد تفکر فلسفی غرب دیده میشد. اقامت بیحاصل وی در کشورهای اروپایی این احساس حقارت روشنفکری را که خود حاکی از رکود فکری و فلسفی جامعه ایران بود، هر چه بیشتر شدت بخشید. او برای پوشش و جبران این کمبود مییابد به گونهای برتری معنوی تفکر شرقی خویش را با به رخ کشیدن حکمت اسلامی ودر ضدیت با فلسفه غرب به اثبات رساند.
تمایل مذهبی وارِ فردید به هایدگر و کُربن هم کوششی بود تا در پناه آنان پروژه ستیز با تفکر و فلسفه غرب را به پیش برد. اگر نگرش فلسفی هایدگر نقد بنیادی مدرنیته را در خود داشت، جهان بینی تلفیقی کُربن راه رسیدن به معنویت شرقی را به ارمغان داشت. انتخاب وتاکید مطلق بر نظرات این دو فلاسفه از سوی فردید نه تنها مبین گرایش غرب ستیزانه بلکه نگرانیهای احتمالی او از آلوده شدن این پروژه فلسفی/عرفانی است. این نکات در مخالفت و ضدیت او با عبد الکریم سروش نمود دارد. او پس از انقلاب در پیام "کوچکی به امام خمینی" چنین گفته بود: "این انقلاب را عبدالکریم سروش خراب میکند،... من پوپر را میشناسم و به ریش او میخندم... من دارم به جمهوری اسلامی مدد میرسانم." فردید به حق درست میگفت. عبد الکریم سروش، این ایدئولوگ انقلاب فرهنگی، راه خلافی را در پیش داشت. او با غور در سنت دینداران و فلاسفه اسلامی برای اثبات رحمانیت و عقلانیت اسلام ازیکسو، و توسل به برهان پوپری از سوی دیگر، حیثیت جمهوری اسلامی را که همسو با جهت فکری هایدگر به روایت فردید بود، خدشه دار کرد. مسئله سروش نه ضدیت بابنیان فلسفی غرب، بلکه جایگزینی یک بینش از آن با بینش دیگری بود.
اگر چه اسلام مورد نظر شریعتی با اسلام غالب روحانیت منافات داشت، ولی او با قلم زدن در مورد این تصور که مبارزه اسلام شیعه با حاکمیت امری است فی نفسه انقلابی و مترقی، پیشاپیش مهر تایید خود را به رهبری آیت الله خمینی زد.
اینگونه بود که فردید با تکیه بر مرجعیت هایدگر، به صورت تقلیدی نمایشی، اما بسیار بیمایه، خود را به زعم خویش تا رتبه یکی از با نفوذترین فلاسفه ارتقا داد، چنانکه پیش از وی نیز نواب صفوی با قد بر افراشتن به دفاع از اسلام یک چنین جایگاه والایی را برای خود دست وپا کرد. در اینجا هم بخت واقبال با فردید بود. او بینش نوینی را ترویج میداد که هم برای دولتمردان و هم برای بخش خاصی از روشنفکر ایرانی آن زمان جذابیت داشت. خلأ ایدئولوژیک رژیم شاهنشاهی در کشورشیعه مذهب ایران، و نگرانی دستگاه دولتی از نفوذ افکار و ایدئولوژیهای متخاصم، چون مارکسیسم، پروژه فلسفی و دینی/عرفانی او را به نهادی نیمه رسمی تبدیل میکرد، خاصه اینکه خود یابی فرهنگی نشان از "فره ایزدی" داشت. اما تاثیر این گرایش فکری بر روشنفکر ایرانی را میباید در همگرایی آن با گفتمان انقلابی و ضد امپریالیستی حاکم در دهه پیش از انقلاب دید. تأکید بر معنویت شرقی/اسلامی وتلاش در جهت احیای آن، که در تقابل با استیلای فرهنگ و تمدن غرب بود، اگر چه درآغاز رنگ و بوی اسلام سیاسی را در خود نداشت، ولی تعبیرعمومی از این مفاهیم به غربزدگی و مبارزه ضد امپریالیستی رهروی شد برای رسیدن به اسلام سیاسی.
اسلام سیاسی و حزب توده ایران
تشویق و ترویج اسلام سیاسی به عنوان فریضه دینی و مبارزاتی، پروژه مستقلی بود که انجام آن را علی شریعتی عهده دار شد. او با تکریم از سنت تشیع علوی در تقابل با حاکمیت غاصب و جبار، و ستایش و تقدیس مفاهیمی چون از خود گذشتگی، شجاعت، و شهادت، زمینهساز اسلام سیاسی در میان جوانان گردید. انعکاس آن را می توان در شعاری دید که در روزهای پر تلاطم انقلابی به گوش می رسید: "سکوت هرمسلمان خیانت است به قرآن." اگر چه اسلام مورد نظر شریعتی با اسلام غالب روحانیت منافات داشت، ولی او با قلم زدن در مورد این تصور که مبارزه اسلام شیعه با حاکمیت امری است فی نفسه انقلابی و مترقی، پیشاپیش مهر تایید خود را به رهبری آیت الله خمینی زد.
و سر انجام حزب توده با تجلیل و تقدیر از خصلت ضد امپریالیستی اسلام سیاسی توجیهگر تمامی خشونتهای آن گردید، خشونتی که نه چندان دیر گریبانگیر رهبرانش نیز شد. تودهایها پس از پیروزی انقلاب کوشیدند بقای سیاسی و تشکیلاتی خود را در تجانس با همرزمان مسلمانشان و با ورود به جبهه "خط امام" تضمین کنند. آنها قاعده را استثنا و استثناها را قاعده میدیدند. حزب توده از سالها پیش ابتکار عمل را از دست داده بود و این امر معرف ورشکستگی سیاسی و تئوریک آن بود. رهبران این حزب در عصر "دورانها" به سر میبردند و با چشمان خیره به معجزه قریب الوقوعی دل بسته بودند به نام "راه رشد غیر سرمایه داری"، راهی که توفیقش را منوط به همت "خرده بورژواهایی" چون هاشمی رفسنجانی میدیدند. حزب توده، این با تجربهترین و تنها حزب سیاسی ایران، به هذیان گویی دچار شده بود.
سازمانهای چپگرا
نگرش و مواضع سازمانهای چپ گرا درسالهای پیش و پس از انقلاب نه بهتر که مضحک بود. آنان موجودیت خود را با توپ و تفنگ اعلام کردند، آن هم در زمانی که بخشی از مردم به خاطر اضافه حقوق و مستمری باز نشستگی به جان شاه دعا میکردند. آنان، آواره در جنگلهای شمال، در رؤیای شورشهای دهقانی، ومحصور در خانههای تیمی ومخفی گاههای شهری در سودای انقلاب کارگری بودند. آنان نیز همانند حزب توده برای رسیدن به اهداف سوسیالیستیشان دولت را هدف و مردم را فراموش کرده بودند. اگر حزب توده پس از سرکوب و تبعید راه رسیدن به مقصد را در رهنمودهای سیاسی و نفوذ درارگانهای دولتی میدید، سازمانهای نو پا خاسته مارکسیستی تنها به سرنگونی قهرآمیز دولت میاندیشیدند.
رهبران جوان این سازمانها قبضه قدرت سیاسی را معادل با سوسیالیسم و دهنیت خود را ذهنیت مردم میپنداشتند. آنان غرق در دنیای اوهامات خویش و بیگانه با واقعیتهای جهان خارج بودند. شاید اگر این مارکسیستهای جوان به جای تغذیه از منابع تبلیغاتی رایج در شوروی و الگو برداری از جنبشهای کشورهای آمریکای لاتین، برگی از آثار آنتونی گرامشی را درست خوانده بودند، اسلحه را زمین گذاشته و به میان مردم میرفتند. اما افسوس که آنها نیز همانند شاه به خود نیامدند، و همانند او به ارتش خلقی ساخته ذهن خویش متکی بودند. آنان اراده گرایی و آرمان گرایی قهرمانانه را پیشه کرده و پس از انقلاب باآغوش باز به استقبال مرگ رفتند. شاید آنها هم به گونهای دیگر از بیماری خودشیفتگی جمعی رنج میبردند. وشد آنچه نباید میشد.
ادامه دارد
پانویسها
[۱]
Emmanuel Le roy Ladurie, Carnival in Romans, Translated from the French by Mary Feeney, New York: George Braziller, Inc, 1979
[۲]
Polybius, The Histories, Vol. VI, Books 28-29, Greek text with English translation by W. R. Paton (Leob Classical Library, No.161), 1927, pp. 257-277
[۳]
Ochlocracy درتعریف پالیبیوس به معنای حکومت توده عام متعصب و عصبانی است.
[۴] Mobocracy از عبارت mobile vulgus مشتق شده و معنای آن توده بی ثبات است.
[۵] Narcissim (خودشیفتگی)، مشتق ازنام یونانی Narcissus است که در اسطوره شناسی یونان باستان مرد جوانی بود که با مشاهده تصویر خود در آب شیفته خویش گردید. واژه Narcissism برای اولین بار توسط فروید به کار برده شد.
[۶]
Erich Fromm, The Anatomy of Human Destructiveness, New York Holt, Rinehart and Winston, 1st edition, 1973
[۷]
Wilhelm Reich, The Mass Psychology of Fascism, A new Translation From the German by Vincent R. Carfagno, Penguin Book, New York, 1983
[۸]
Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, New York: Harcourt Brace Jovanovich, 1973
[۹]
Samuel K. Cohn Jr, “The Black Death and the Burning of the Jews”, Past & Present, n.196 (August 2007)
[۱۰] برای اطلاع بیشتر رجوع شود به ناصر پاکدامن، فتل کسروی،چاپ اول، انتشارات فروغ، پاییز 1383.
[۱۱] شایان ذکر است که همان تفکر بیمارگونه که قتل جان لنون را موجب گردید، رونالد ریگان را نیز هدف حمله قرار داد.
[۱۲] این نیز قابل توجه هم است که هم Mark David Chapman قاتل جان لنون و هم John Warnock Hinckley سوء قصد کننده به رونالد ریگان در دفاعیات از حود از کتاب انتفادی "ناطور دشت" اثر دیویو جی سالینجر نام بردند.













نویسنده به خواننده وعدۀ بررسی موضوع بسیار مهم"عوامسالاری" را می دهد و خوب نیز آغاز می کند، اما در ادامه نه تنها از درک تفاوتهای بنیادین مفاهیمی چون مدرنیت، مدرن سازی و شبه مدرن سازی جبارانه باز می ماند، بلکه درست یا نادرست، به تصفیه حسابی ایدئولوژیک با عمده ترین نیروهای سیاسی دست می زند و در این راه، از جعل نظر و انتساب آن به دیگران، و نیت خوانی های بی بنیاد نیز در امان نمی ماند. برای نمونه ایشان می نویسند: " اگر چه اسلام مورد نظر شریعتی با اسلام غالب روحانیت منافات داشت، ولی او با قلم زدن در مورد این تصور که مبارزه اسلام شیعه با حاکمیت امری است فی نفسه انقلابی و مترقی، پیشاپیش مهر تایید خود را به رهبری آیت الله خمینی زد." صدق این نیت خوانی را می توان تنها با یک نقل قول مستقیم از شریعتی آزمود. در این میان فراموش نکنیم که شریعتی پیش از انقلاب، و زمانی درگذشت که هیچ نشانه ای از قدرت یابی پسین روحانیت در دست نبود. او درباره حکومت دینی و پیامدهای آن می نویسد:
"حكومت مذهبی رژیمی است كه در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال میكنند و به عبارت دیگر حكومت مذهبی یعنی حكومت روحانیون بر ملت .آثار طبیعی چنین حكومتی یكی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین میداند و در چنین صورتی مردم حق اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یك زعیم روحانی خود را به خودی خود زعیم میداند، به اعتبار اینكه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم، بنابراین یك حاكم غیرمسئول است و این مادر استبداد و دیكتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا میداند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمیدهد بلكه رضای خدا را در آن میپندارد؛ گذشته از آن برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق میشمارد و هر گونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی میكند."( شریعتی، مذهب علیه مذهب، ص 206ـ207)
من فکر می کنم که آنان که بر ایران حکومت می کنند عوام نیستند، اینان همچنانکه خودشان هم می گویند از خواصند، خواصی آدمکش و رزل، آنها از هیچ نوع تجاوز جنسی و سرکوفتنی خودداری نمی کنند، مادری که بچه پانزده ساله اش را در زمان خمینی و بجرم داشتن اعلامیه لو داد و خمسنی او را کشت کجای این عوامانه است،آنهایی که در خانه های امن به دختران و پسیران ایرانی تجاوز کردند در واقع چون آنان در حقیقت می بایست نگهبانان آنها بوده بودند و اینکار را نکردند و در عوض تجاوز کردند یعنی در واقعیت و حقیقت به دختران و پسران و خواهران و برادران و مادران و پدران خودشان تجاوز جنسی کردند و یا آنها را شکنجه کردند، مهندس سحابی در یک مهمانی خصوصی می گفته که کسانی که در رزندان او را شکنجه می کردند از پیرمرد بوده تا کسی که جای نوه ی او بوده است، و مهندس سحابی به آن جوانک گفته تو جای نواه ی منی مودب باش و آن جوانک گفته تو پدرمن باشی یا پدربزرگم فلانم را توی دهنت می کنم، و آن پیرمرد بسیجی که حضور داشته یک کلمه هم نگفته، البته موارد از این دست به شمارش ریش علما ست . اما به نظر بنده اینها را اصلا و ابدا عوام نمی پسندد و محکوم می کند و اگر از دستش بر آید همین عوام این حکومت فسم خورده ضد بشری را سرنگون خواهد کرد. بنده معتقدم که هر تجاوزی و سرکوبی و شکنجه و زندانی و اعدامی را سببی ست و دلیلی دارد، دلیل ایرانی آن اسلام اسلامی که همچون ایدزی که از تجاوزی حاصل شود ایران ما را اینچنین بیمار کرده است. آقای هاشمی رفسنجانی رسما گفته است زندانیان را ببرید رویشان را کم کنید. در نزد ارازل و اوباش روکم کنی معنی دقیق تجاوز بزور را می دهد. وقتی در می یابیم که تازه رفسنجانی از مدرنها و حقوق بسری های اسلامی ست باید فکر تا مصباح یزدی و مشکینی و ریشهری و خامنه ای و خمینی و سید احمد خاتمی و کل روحانیت را کرد. و دانست که اینان واقعا از خواص دربار امام زمانند.
عوام سالاری نیست, kleptocracy یعنی دزد سالاریست .
یاد گرفتم. ممنون!
ارسال کردن دیدگاه جدید